ترس از خدا و ترس از بنده او

خدا گاهی نعمت می فرستد و گاهی نقمت، اگر ترس خود را در دل کسی القا کرد این رحمت و نعمت است،اما اگر ترس دیگری را در قلب انسان القا کند این عذاب است

«و قذف فی قلوبهم الرعب ». (10)

آن که از خدا می ترسد عبد صالح او است، خدای سبحان، ترس خود را درمنافقین نیانداخت که برای آن ها فضیلت باشد بلکه ترس شما را در دل شان انداخت.

اگر انسان از آن مبدیی که باید بهراسد نترسد و از آن مبدئی که نباید بترسد،بترسد این عذاب الهی است، و اگر این ترس در قلب کسی پیدا شد این همان «قذف فی قلوبهم الرعب » است. و اما کسانی که ترس از خدا دارند و در دعاها ترس از خدارا مسئلت می کنند همان طوری که رجا را از خدا طلب می کنند خوف را هم از خدامی خواهند آن کریمه که می گوید:

«یدعون ربهم خوفا و طمعا» (11)

این گونه خدا راخواندن نصیب اولیای خاص است، پس چون شما از خدا می ترسید و از دیگری نمی ترسیداز جنگ فرار نمی کنید ولی آن ها چون از مردم می ترسند فرار می کنند.

دو حصر است که قرآن کریم نصیب اولیای خدا می داند: یکی این که فقط در بین انسان ها علما از خدا می ترسند:

«انما یخشی الله من عباده العلماء» (12)

ذیل این کریمه از امام صادق سلام الله علیه سوال شد که عالم کیست؟ فرمود:

«من صدق قوله فعله »

و معیارش هم همین است، هر کس که از خدا می ترسد معلوم می شود که خدا را شناخته است. و چون منظور از علما، علمای بالله است این ها در شناخت خداموحدند، چون در شناخت خدا موحدند در خشیت هم موحدند. آن گاه آن حصر دوم ظهورمی کند و آن این است که علمای بالله فقط از خدا می ترسند نه چیز دیگر، این مطلب را در سوره مبارکه احزاب آیه 39 بیان کرد فرمود:

«الذین یبلغون رسالات الله ویخشونه و لایخشون احدا الا الله ».

این حصر در خشیت است یعنی در ترس هم موحدند.

اگر در خوف موحد بود در امید هم موحد است و در خوف و رجاء اهل توحید است، به خدا امیدوار است و به غیر خدا امیدی ندارد، اهل یاس نیست، اهل امید است آن هم فقط از خدا. گرچه یک موحد باید همه شئونش را توحید تاءمین کند ولی خطوط کلی توحید را این آیات ترسیم می کند.

انسان ها چند دسته اند: متهوران خودباخته; یعنی کسانی که اصلا از کسی نمی ترسند وخوی درندگی دارند، چنان که در بعضی از این انقلاب های غیر دینی دیده اید که بعضی از هیچ عاملی، اعم از خدا و غیر خدا، نمی ترسند، از خدا نمی ترسند چون معتقدنیستند از غیر خدا هم نمی ترسند چون متهورند. دوم، خاشعان، یعنی کسانی که هم ازخدا می ترسند هم از خلق خدا، این ها در خشیت مشرک اند همان گونه که در رجا و امیدمشرک اند.

سوم، موحدان اند; یعنی افرادی که فقط از خدا می ترسند: «الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احدا الا الله » اینها در خشیت موحدند که فقط از خدامی ترسند و از احدی هراس ندارند.

گروه چهارم، منافقان اند; یعنی گروهی که فقط از غیر خدا می ترسند، لذا فرمود سراین که آن ها جبهه را ترک می کنند، هم چنین یهودیان را هم ترک می کنند و نصرتشان را ادامه نمی دهند این است که آن ها فقط از شما می ترسند: «لانتم اشد رهبه فی صدورهم من الله ذلک بانهم قوم لایفقهون ». این «ذلک بانهم قوم لایفقهون » برای آن است که آن ها نمی دانند شما جزو جنود الهی هستید و کارها فقط از خدا ساخته است:

«لله جنود السموات والارض » (13)

خدا در سوره انفال هم به مجاهدان مسلمان خطاب کرد که شما کاری انجام ندادید:

«فلم تقتلوهم ولکن الله قتلهم » (14)

بلکه کار را خدا پیش برد. پس اگر بناست انسان بترسد فقط باید از خدا بترسد.

مشابه این آیه سوره حشر در سوره منافقون آمده است که این ها کارها را از غیرخدا می دانند:

«هم الذین یقولون لاتنفقوا علی من عند رسول الله حتی ینفضوا ولله خزائن السموات والارض ولکن المنافقین لایفقهون » (15)

آن آیه مربوط به امیدبود و این آیه مربوط به ترس. اگر کسی معتقد است خزائن آسمان و زمین، ملک و ملک خداست چرا به غیر خدا امید ببندد، اگر کسی اعتقاد دارد که

«ولله جنود السموات والارض »

چرا از غیر خدا بترسد. پس هم در خشیت موحدند و هم در رجا و امید. لذاقرآن از آنان به عظمت یاد می کند که:

«یدعون ربهم خوفا و طمعا»

یعنی موحدا فی الخوف، موحدا فی الطمع. «فلاتعلم نفس ما اخفی لهم من قره اعین » هیچ کس نمی داند ما چه چیزی برای این ها ذخیره کرده ایم انسان در امید و ترس هر دو باید موحد باشد.

نوع جنگیدن یهودیان

در ادامه بحث سوره حشر راجع به یهودیان مدینه می فرماید:

«لایقاتلونکم جمیعا الا فی قری محصنه او من وراء جدر باسهم بینهم شدید تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی ذلک بانهم قوم لایعقلون »

یهودیان هرگز قدرت ندارند که دریک جنگ تن به تن و در یک میدان باز به جنگ شما بیایند با این که عده و عده آن ها کم نیست. آن ها فقط در سنگر با شما می جنگند و هنر بیرون آمدن از سنگر راندارند و فقط در قریه هایی که دارای حصار و قلعه های محکم است، سنگر می گیرند. یااگر هم از آن قلعه و آن سنگر بیرون آمدند از خاکریز بیرون نمی آیند. این هنر راندارند که جنگ تن به تن بکنند چون آن روز جنگ تن به تن متداول بود. فرمود اگرچنان چه آن ها از آن قلعه و سنگر هم بیرون بیایند از خاکریز و پشت دیوار بیرون نمی آیند و از پشت دیوار سنگ و تیر می زنند: «او من وراء جدر». در قدیم که مبارزان و جنگاوران که به میدان می رفتند و رجز می خواندند می رساند که جنگ تن به تن بوده، در کتاب های ما هم هست که اگر مبارزی از جبهه کفر آمد و گفت: «الارجلا برجل » دیگر نباید دو نفر علیه او به میدان فرستاد، او که یک نفر است یک نفر فقط به جنگ او برود ولو این مسلمانی که رفته است کشته بشود. این گونه تعهدات نظامی ولو با دولت کفر هم مورد قبول است. پس جنگ رسمی «هل من مبارز»بود، خداوند سبحان می فرماید: آن ها اهل این جنگ ها نیستند یا داخل سنگرند و یاپشت خاکریز. این منافقان خودشان که هستند «باسهم بینهم شدید» خود را بسیارنیرومند می بینند برای این که نه از سنگر بیرون آمدند نه از خاکریز بیرون آمدند،چیزی را ندیدند لذا فکر نمی کنند که شکست بخورند

«ظنوا انهم مانعتهم حصونهم من الله » (16)

اما وقتی با نظامیان اسلامی و امدادهای غیبی رو به رو شدند معلوم می شود کاری از آنان ساخته نیست: «باسهم بینهم شدید» اما نسبت به مسلمین که مقایسه کنند خیلی ذلیل اند و شدید نیستند، «تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی ».

آنان، امکانات و قدرت ظاهری در اختیارشان هست اما از آن طرف چون «لله خزائن السموات والارض » کاری از آنان ساخته نیست. حتی قدرت اتحاد با یکدیگر را هم ندارند، شما به حسب ظاهر فکر می کنید با هم متحدند: «تحسبهم جمیعا»، اما درواقع این طور نیست، بلکه دل های شان پراکنده است: «و قلوبهم شتی »، چون عامل وحدت عقل است که انسان را به خدای واحد فرا می خواند، اگر عقل نبود و حواس وغرایز درونی و شهوت و غضب، میان دار بود، سخن از وحدت، سخنی ظاهری و بیهوده است، اگر عقل خت بر بست، شهوت و غضب فرمان روایی می کند و آن ها هم هر کدام به سمت خود می کشند. استدلالی که قرآن کریم فرمود این است که چون عاقل نیستند با هم متحد نیستند، چون موحد نیستند از شما می ترسند، چون عاقل نیستند متحد نیستند.

نفی توحیدشان زمینه ترس را فراهم کرده و نفی عقل زمینه اختلاف را فراهم آورده است. در یکی از بیانات نورانی حضرت امیر سلام الله علیه هست که به عده ای خطاب کرده فرمود:

«ایها الناس المجتمعه ابدانهم المختلفه اهواوهم » (17)

بدن های شما به هم نزدیک است اما امیال و هواهای شما مختلف است. اگر عقل نباشدممکن نیست در میان جامعه ای اتحاد برقرار باشد، اگر ذات اقدس اله نعمت توحید رادر صدر اسلام به مسلمین مرحمت کرد و فرمود:

«و الف بین قلوبهم » (18)

برای آن است که نعمت عقل را به آنان داد، چون نعمت عقل را به اینها اعطاء کرده است.

اینها برکت اتحاد را چشیده اند.

پس چند مدعا در این سه کریمه آمده است:

1- منافقان رو بر می گردانند، چون از شما می ترسند; 2- یهودیان و منافقان نیروی معنوی اتحاد و وحدت ندارند زیرا عاقل نیستند پس از نیروی مادی شان کاری ساخته نیست.

حالا معلوم می شود که چرا قرآن کریم گاهی از منافقین به عنوان «لایفقهون »زمانی با «لایعلمون » و وقتی با «لایعقلون » یاد کرده است، و یا این که چراقرآن از آنان به «و اذا خلوا الی شیاطینهم » (19) نام می برد، چون وقتی توحیدنباشد، وحدت و اتحاد هم نیست، قهرا شیطان که مظهر این گونه از پراکندگی ها است ظهور می کند.

پی نوشت ها:

10) احزاب (33) آیه 26.

11) سجده (32) آیه 16.

12) فاطر (35) آیه 28.

13) فتح(48) آیه 4 و 7.

14) انفال (8) آیه 17.

15) منافقون (63) آیه 7.

16) حشر (59) آیه 2.

17) نهج البلاغه خطبه 29.

18) انفال (8) آیه 63.

19) بقره (2) آیه 14.